13 December, 2011

عملكرد سازماني خوب و بد

هنگامي كه درباره كيفيت عملكرد دانشگاههاي كشور بحث شود، معروف است كه مي‌گويند فرق دانشگاههاي تهران با دانشگاههاي شهرستان در اين است كه دانشگاههاي تهران، ديپلمه‌هاي خوب را مي‌گيرند و دانش‌آموختگاني متوسط را تحويل مي‌دهند. در مقابل دانشگاههاي خوب شهرستان مثل شيراز و اصفهان و تبريز و مشهد و كرمان، ديپلمه‌هاي متوسط را مي‌گيرند و دانش‌آموختگاني خوب و با كارآيي بالا را تحويل مي‌دهند. اين حقيقت را به عينه تجربه و لمس كرده‌ام.
به گمان من همين مضمون را بنوعي مي‌توان به ارزيابي مديريت سازمانها نيز تعميم داد. عملكرد سازماني خوب است كه افراد متوسط را به كار بگمارد و كار نسبتا خوب تحويل دهد. موفقيت سازماني در آن نيست كه افراد خوب را به استخدام درآورد و كار ضعيف تحويل داد. بلكه يك سازمان خوب قادر است با پياده‌سازي يك چارچوب و نظام سالم و مناسب، انگيزه افراد را تقويت كند و تواناييهاي نهفته آنها را بيدار كند. هم اعضايش را رشد دهد و هم خود رشد كند و ببالد.

21 October, 2011

Gaddafi is dead

Friday, Oct 21 2011
Gaddafi is dead. TV news broadcasters are still all overwhelmed by the news since last night. He truly kept his word of dying on the Libyan soil. The so-called “rebels” have finally found and killed him in his hometown of Sirte. We are rushed now by the reports that tell us how “power of the masses” could finally win over a righteous-to-murder dictator. The looser is depicted as the devil and the winner as the angel.
Hands of Gaddafi’s government were by no means “clean” from an outsider’s perspective; a one-man ruling system lasting for over four decades. Wasn’t anybody else out there? Sure it was. We are not in the medieval times anymore. Clearly there should be a problem. However, how come the Libyan nation crowned him with so much pride and lived under his rule for decades and now all of sudden feels thirsty to his blood. I don’t remember of any news about internal opposition or uprising in Libya. All about Gaddafi was related to his international affairs: aiding to the Palestinians, supporting international terrorism, the Lockerby bombing and the nuclear weapon programme. Yet to the best of my knowledge, he was clearing his records on all those cases. He seemed to be trying to be a good boy.
Who can say that the Libyan “revolution” was by any way “popular”? The uproarious Arab awakening mixed every thing up. What would be normally known as a modern foreign invasion is now called a popular revolution.
Having learned from Iraq and Afghanistan cases, NATO got the UN Security Council’s permit before invading Libya in the name of defending civilian lives and in a rather unprecedented modern way. No NATO forces were on the ground to raise opposition inside their own countries due to possible fatalities. This time they recruited the excited Libyan people as soldiers. A Persian proverb says: Hatred in heart makes fighting easy. Then they provided them with logistics, weaponry and ammunition on the ground for 7 months and interfered themselves just in air attacks. 9500 sorties are reported to be carried out over this period. This means some 45 sorties on average per day; to how many cities? There aren’t more than a handful of cities out there. Anybody who has witnessed an air attack could have a sense on this figure. They have actually bombarded Libya continuously. Certainly they will send the bills to the Libyans later on.
I could never believe that the western powers attacked Libya for the sake of Humanity. Everybody is abusing this concept nowadays. Fortunately the Arab awakenings have been seen in quite a number of nations to let us see the double standard policies of those western powers. Just compare the case of Yemen and Bahrain to the case of Libya. Their hypocrisy is infuriating. France was to send her army to help Ben Ali suppress the uprising just before his fall! Now when I see Sarkozy expressing his pride on the Libyan victory with so much emotion, it just shows his true dishonest nature.
I support all popular uprising by all means but foreign invasion of an independent country, whether it is judged by others as the worst government of the world, or not, could never be acceptable to me. Who can say that the hands of “others” are cleaner than someone like Gaddafi?
Unfortunately I think the Libyan nation has not won against Gaddafi by herself and I am not optimistic to their future. After the fall of Tripoli an interviewee was asked for what she expected now that they are “free” and she said: “We are happy now. Our streets would be clean”. They don’t clearly know why Gaddafi should be kicked out and what do they expect from the “revolution”.
The situation seems so similar to the Iranian revolution against the Shah back in 1979. Our nation blinded their eyes to the major positive aspects of the Shah’s yet dictatorial regime. They were stimulated by some opposition haranguers and did what we are regretting now every day after three decades. We fell into a much deeper and darker well. By the way, the Shah was wise enough not to resist against the waves of the people. He was in an inevitable situation: You have to leave when your people, right or wrong, don’t want you anymore. Unfortunately Gaddafi wasn’t wise enough to do so, at least to prevent his beloved country fall into chaos and be destroyed.

24 September, 2011

هميشه منتظريم كس ديگري كارها را بكند

دو سه ماه هست كه در خيابان جلوي محل كارم، سرتاسر يك كانال كنده اند براي نصب لوله هاي جديد تأسيساتي. طبعا جلوي دروازه ورودي آنجا نيز كنده شد. البته لوله را بسرعت كار گذاشتند و كانال را پر كردند اما روكش آسفالت باقي ماند. احتمالا دلايل مختلفي براي تأخير داشتند مثل همه پروژه هاي مملكت، اما دست كم يك دليل كه مي شد به اش فكر كرد اين بود كه بايد صبر مي كردند تا خاكي كه ريختند پس از آبپاشي نشست كند و كوبيده شود. به هر حال اين تأخير دوسه ماهي به درازا كشيد.
اما نكته اينجاست. در اين مجتمع  بيش از سي چهل خودرو با راننده مشغول به كارند كه دست كم روزي يكبار و چه بسا بيشتر به آن وارد و خارج مي شوند. حساب كنيد هر بار كه خودرويي بخواهد از دروازه بگذرد بايد از روي يك كانال به عرض هفتاد-هشتاد سانتيمتر و عمق ده-بيست سانتيمتر  عبور كند. شايد تجربه كرده ايد كه وقتي آدم با خودروي خودش از يك همچين مانعي رد مي شود، انگار خودش هم همراه ماشينش درد ميكشد. هرچه نسبت به ماشين حساستر باشي، بيشتر.
در اين مدت، هر روز صبح و شب كه همراه يكي از اين راننده ها از دروازه رد مي شديم يا زبان به گلايه مي گشود يا اگر حرفي هم نمي زد، آن دردي را گفتم مي شد در صورتش خواند. فرض كنيد پروژه تعطيل شده بود. فرض كنيد آنهايي كه مسؤولند نمي دانند يا نمي توانند يا اصلا نمي خواهند كار كنند. اما در تمام اين مدت نشد كه يكي از اين راننده ها يا چندتا از اونها يا همه باهم همت كنند و به اندازه مسير عبور خودروهايشاون توي كانال را موقتا پركنند مثلا با ريختن يه ذره خاك يا چند تا بلوك يا دو تكه ورق و در عوض اين همه مدت، عذاب نكشند. حتما خيلي از راننده ها هربار كه از روي كانال رد مي شدند از خود ميپرسيدند چرا كسي اين كانال را درست نمي كند.
اين عادت، بدبختانه يكي از مشكلات فرهنگي ماست. اينكه هميشه منتظريم كس ديگري از راه برسد و مشكل ما را حل كند. هميشه انتظار داريم كس ديگري كار ما را بكند. در حالي كه بايد قبول كنيم اين خود ما هستيم كه از درست شدن يك كار  يا حل شدن يك مشكل سود مي بريم.

23 September, 2011

به چه حقي؟

دوتا كوهپيماي آمريكايي ديگر را هم ديشب بعد از دو سال آزاد كردند. در واقع آنها را چون برده فروختند در ازاي وثيقه. البته كدام وثيقه؟ تا آدم به چشم نبيند كه حرف اينها را نبايد باور كند. اصلا قرار وثيقه يعني چه؟ كسي كه از اين مملكت رفت، دوباره بازمي‌گردد تا به حكم حبس شما تن دهد! آخر شما يا براستي نمي‌فهميد يا سرتان را مثل كبك در برف فرو كرده‌ايد يا اينكه بقيه را نفهم و كور فرض كرده‌ايد! اگر راست مي‌گفتيد و آنها جاسوس بودند، چه حقي داريد آنها را ببخشيد؟ اصلا چرا حكم اعدام برايشان نبريديد. جرأتش را نداشتيد! تا حالا چندتا از جوانان اين مملكت را به اتهام واهي جاسوسي، چه بسا بي محاكمه سربنيست كرده‌ايد؟ خدا مي‌داند. اگر هم كه بيگناه بودند، اصلا غلط كرديد آنها را گرفتيد و اين نمايش مسخره دوساله را به راه انداختيد. چه حق داشتيد دو سال از زندگي آنها را تباه كنيد؟
چه كسي به شما اين حق را داده كه به جاي اين ملت چنين تصميمات ابلهانه‌اي بگيريد و احمقانه عمل كنيد و آنگاه همه مخارج و تبعات را به حساب ملت فلك‌زده بنويسيد؟ تا كي بايد اين خيانتهاي شما را ببينيم و دم هم نزنيم؟

همكاري داريوش و فرامرز

همكاري داريوش و فرامرز اصلاني در خواندن ترانه‌هايي مشترك به نظرم كار بسيار بجا و جالبي بوده و محصولات همكاري اين دو هنرمند خوب، مثل كارهاي انفرادي آن دو بسيار شنيدني هستند. ابتكار اين عمل از هر كه بوده، جاي تقدير و سپاس مخصوص دارد.

08 August, 2011

Shapour Bakhtiar شاپور بختيار

Rest in peace.
روح بزرگت شاد

26 January, 2011

Eccentricities of a nightingale

ديشب تله تئاتر Eccentricities of a nightingale نوشته تنسي ويليامز (Tennessee Williams) را از كانال يوناني BOYAH تماشا كردم كه حدس مي زنم در دهه 1950 يا 1960 ساخته شده بود [تحقيق: سال 1976].

اين كانال يوناني كه به نظر دولتي مي رسد در اغلب اوقات روز جلسات پارلمان يونان را پخش مي كند اما از دم غروب تا نيمه شب (به وقت ما) برنامه هاي مختلف ديگر نمايش مي دهد. اين برنامه ها شامل فيلمهاي مستند طبيعي يا تاريخي يا علمي، گزارش از موزه ها و مراسم هنري، كنسرتهاي موسيقي كلاسيك، اپرا و رقصهاي مدرن يا كلاسيك و بالاخره بعضي روزها در آخر شب يك تله تئاتر يا فيلم سينمايي است. برنامه هاي مستند اغلب مواقع به زبان انگليسي و با زيرنويس يوناني پخش مي شوند.

نكته اساسي و جالب براي من اين است كه آن تله تئاترها يا فيلمهاي سينمايي تقريبا بدون استثنا در زمره آثار كلاسيك و قديمي سينما هستند كه از يك سو شيفته آنها هستم و از سوي ديگر دسترسي به آنها تقريبا غيرممكن است. آثاري مربوط به سه يا چهار دهه قبل و يا حتي قديمي تر. و خوشبختانه اينها اغلب به زبان اصلي انگليسي و با زيرنويس يوناني نمايش داده مي شوند. يكي ديگر از برنامه هاي ديدني و جالب اين كانال، كليپهايي ست كه به صورت ميان پرده پخش مي شوند و موضوعات بشردوستانه دارند مثل پيامهايي ويديويي راجع به يونيسف (UNICEF) يا تقبيح خشونت اجتماعي يا خانوادگي يا تشويق همياري در رفع فقر يا گرسنگي در جهان و غيره. در كل اينچنين برنامه هايي در كانالهاي ديگر كمتر به چشمم خورده تا الان.

خوب، برگرديم به موضوع اصلي. اول اينكه نمي دانم عنوان Eccentricities of a nightingale را به فارسي چه بايد ترجمه كرد كه هم گويا باشد و هم معنادار. مثلا "بلبل خارج خوان" يا "رفتار نامتعارف يك بلبل" يا "بلبل غريب". براستي اين عنوان در انگليسي بسيار رسا و گوياست و با مضمون نمايشنامه، انطباق كامل دارد: داستان زني كه صدايي خوش اما شخصيت و رفتاري نامتعارف و متفاوت با عرف جاري در جامعه دارد. شايد بهتر باشد بگويم: "بلبل متفاوت".

دوم اينكه آدم وقتي فرصت ديدن چنين تئاترهايي را در اين سطح عالي از نظر متن و بازي و ساخت پيدا مي كند، تازه ارزش و معناي حقيقي تئاتر را مي فهمد و اينكه تئاتر ملي ما چقدر با دنياي غرب فاصله دارد. بازي بازيگران عاليست. خانم بريث دانر (Blythe Danner) در نقش "الما" كه ايشان را تا قبل از اين نمي شناختم اما كار او بسيار درخشان است. نقش مرد مقابل او "جاني" را فرانك لانگلا (Frank Langella) ايفا مي كند كه او را قبل از اين يكبار در فيلم كمدي "دوازده صندلي" مل بروكس ديده بودم.

"الما" دوشيزه جوانيست با طرز فكر و انديشه متفاوت با همگنان خود. روشنفكر است. مادري دارد كه دچار ناراحتي روانيست و پدري كه اندرزگوست. در محفلي از دوستان نزديك، به خواندن آثار شاعران و نويسندگان مي پردازند. والدين و اطرافيان او را متفاوت (eccentric) مي شمارند. او دوستي دارد كه با هم علايق و افكار مشترك بسيار دارند اما پيشنهاد ازدواج او را صادقانه رد مي كند چرا كه عاشق او نيست. به او مي گويد:

…we have no desire for each other. I want more…

"الما" از كودكي دلباخته "جاني" پسر همسايه بوده است. "جاني" اكنون از دانشگاه جانز هاپكينز با درجه عالي فارغ التحصيل شده و به عنوان يك پزشك مراجعت مي كند. در حالي كه مادر "جاني" مخالف است، "الما" مي كوشد "جاني" را بسوي خود جذب كند. او را به محفل دوستان خود دعوت مي كند. "جاني"، "الما" را به سينما دعوت مي كند تا به ديدن فيلمي از "مري پيكفورد" بروند. در حالي كه تابستان قبل، پيشنهاد "جاني" را رد كرده است، "الما" به "جاني" مي گويد كه اگر چه متفاوت محسوب مي شود اما آنقدر متفاوت نيست كه از عشق بي نياز باشد و عشق خود را به او ابراز مي كند اما "جاني" در عين حال كه "الما" را تحسين مي كند، پيشنهاد عشق او را رد مي كند. اما "الما" مصمم است از عشق خود كام بگيرد اگرچه يكبار براي هميشه…

22 January, 2011

ماليه همايوني

بعد از اينكه ماليات ناحقي به دلايلي از طرف اداره ماليات بر من بسته شد، به اين فكر افتادم تا به قانون ماليات مراجعه كنم بلكه بتوانم از حق خودم دفاع كنم. پس كتابي تحت عنوان مجموعه قوانين و مقررات مالياتهاي مستقيم خريدم و شروع كردم به مرور آن.

در همان ابتداي كتاب به نكته جالبي برخورد كردم. باب اول كتاب به تعريف اشخاص مشمول ماليات مي پردازد و دو ماده و سه تبصره دارد.

ماده اول، فهرست اشخاص مشمول در ماليات را بيان مي كند و ماده دوم فهرست دستگاههاي دولتي كه مشمول قانون مالياتهاي مستقيم نمي شوند.

اما نكته جالب به تبصره سوم ماده دوم برمي گردد كه مي گويد: "معافيت مالياتي اين ماده براي مواردي كه از طرف حضرت امام خميني (ره) يا مقام معظم رهبري داراي مجوز مي باشند براساس نظر مقام معظم رهبري است".

يكي از مهمترين قوانين مملكت حاوي نام دو شخص خاص است و صرفا براساس نظر اين دو تا آدم كه تازه يكي از آنها هم زنده نيست، منتفي مي شود. يك لحظه ديوانه شدم. آخر اين چه قانونيست كه به همين سادگي قابل نقض است. براساس نظر دو تا آدم. كه به هر كي ميلشان اراده كرد بذل و بخشش كنند. اقلا مجوز خاص از طرف يك مجلسي، يك شورايي، يك ارگاني، يك چيزي، باز يك حرفي. اما اينكه آقايان بتوانند چنين قانوني را براحتي دور بزنند واقعا آدم هاج و واج مي ماند. اين هم از قانون اساسي ما.

جهت اطلاع، اصل قانون در 3/12/1366 تصويب شده اما دوبار اصلاحاتي (!!!؟؟؟) در آن اعمال شده، يكي در مورخ 7/2/1371 و ديگري در مورخ 27/11/1380. قطعا اين تبصره بي بديل هم جزو همين اصلاحات بوده است. مرحبا!


Search Engine Optimization and SEO Tools
Blog Directory & Search engine اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: